مشترک شوید و مطالب را به صورت رایگان در ایمیل خود دریافت کنید

باورها وآیین های یهودی(بخش چهارم)

اقوال در مورد روح 
گرچه الاهیات کتاب مقدس در باب طبیعت انسان و سرنوشت معنوی او تقریباً ساکت است، اما می بینیم یهودیت حاخامی در ادوار تلمودی و قرون وسطایی علاقه مند است که دربارۀ این موضوعات با آب و تاب فراوان سخن بگوید. در یهودیت سنتی در مورد انسان نظریۀ تلمودی، فلسفی یا عرفانی واحدی وفاق عام نیافت، اما هر یک از این سه دیدگاه عمده مدافعان خاص خودش را داشت. از آن جا که هیچ نتیجۀ عملی مستقیمی در رابطه با نشریه پردازی های الاهیاتی مطرح نبود، چیزی بیش از یک چارچوب اعتقادی بسیار سیال و مبهم برای مسائل عقیدتی لازم نمی آمد. به طور کلی در میشنا اندیشۀ زنده شدن مردگان در دوران مسیحا (messianiec era) از عقاید جاافتاده و معیار است اما لوازم این اعتقاد بدون توضیح باقی مانده اند. این از آن رو است که در مفهوم زنده شدن جسد تصوری از روح نهفته است که برای آن وجود کاملاً مستقلی، جدای از شخص زندۀ جسددار، قائل نیست، و گرنه داوری روز رستاخیز عیناً می توانست دربارۀ روح بی جسم هم صادق باشد. ربی ها که روز به روز گرایش بیشتری به اندیشۀ جدایی روح و بدن پیدا می کردند ضرورت زنده شدن مردگان را با یک مَثَل توضیح می دادند: شاهی باغستان زیبایی داشت که انجیرهای رسیدۀ بسیار خوبی پیدا کرده بود. او دو نگهبان آن جا گماشت که یکی شَل و دیگری کور بود. نگهبان شل به نگهبان کور گفت: من انجیرهای رسیدۀ بسیار خوبی در باغستان می بینم. بیا مرا بر دوش گیر تا انجیرها را بچینیم و بخوریم. نگهبان شل بر پشت نگهبان کور سوار شد و انجیرها را چیدند و خوردند. سرانجام صاحب باغستان آمد و از ایشان پرسید که انجیرهای رسیدۀ مرغوب چه شد. نگهبان شل پاسخ گفت: آیا من پایی دارم که راهی رفته باشم؟ و نگهبان کور گفت: آیا من چشمی دارم که ببینم؟ اما مالک چه کرد؟ او نگهبان شل را بر دوش نگهبان کور نهاد و همانند یک شخص بر آن دو حکم راند. بر همین قیاس، آن قدوس، که متبارک است، روح را آورده، آن را در بدن می راند و آنها را چون یک واحد مورد داوری قرار می دهد.باورها وآیین های یهودی(بخش چهارم)

این مثلِ توضیحی به ربی یهودای امیر ( R.Judah the Prince ربی یهودا ناسی) (قرن دوم و سوم) منسوب است و جوابی به این پرسش است که آیا مسئول اعمال آدمی در زمین روح است یا بدن. به نظرمی رسد این مثل تلاشی اگادایی برای مواجهه با مشکلاتی است که ناشی از فرضیه های ناسازگار و ناهماهنگِ (asymmetrical) موجود درباره طبیعت روح بودند. آیا انسان حقیقی، و در واقع جنبۀ کارا و مسئول شخصیت آدمی، همان روح است و بدن صرفاً یک وسیله است؟ یا که روح اصلاً شاکلۀ شخصیت و تمام هویت انسان نیست بلکه جنبۀ معنوی (spiritual) و عنصر زنده نگه دارندۀ آدم (life-giving) است؟به نظر می رسد که آن مَثَل، به شق دوم اشاره دارد ولی این معنا را با تعابیری ناظر به مسئولیت آدمی مطرح کرده و نه حاکی از جنبۀ وجودی و توانایی های او. شخصیت مسئول آدمی فقط در ترکیب روح و بدن پیدا می شود.
از یک طرف با دریافتی از روح مواجهیم که براساس آن روح پس از مرگ از تفرّد تعیّن بخش و شخصیت آفرین محروم است و در آسمان، در «خزانۀ ارواح» و یا در زیر کرسی جلال، منتظر رستاخیز می ماند. از طرف دیگر، می بینیم که دریافت نسبتاً متفاوتی نیز مطرح بوده است؛ تلمود این موضوع را به بحث می گذارد که آیا مردگان از آن چه در زمین رخ میدهد آگاه اند یا نه، مطابق نظر ربی حِیّا (R.Chiyya) (قرن سوم و چهارم) مردگان از آن چه در زمین رخ می دهد آگاه نیستند، و در حمایت از این نظر آیۀ ۵ باب ۹ از کتاب جامعه را می آورد: «اما مردگان هیچ نمی دانند.» دیدگاه دیگر که از آن ربی یوناتان، معاصر ربی حیا، است می گوید مردگان در واقع از آن چه در حال انجام است آگاه اند و شواهد کتابی مخالف را باید به گونه ای غیر لفظی و مجازی تفسیر کرد.
این اندیشه در کتاب مقدس ریشه دارد. از کتاب مقدس چنین برمی آید که ارواح مردگان پس از مرگ در شئول (She’ol)به زندگی ادامه می دهند،اما هنوز از آنچه در زمین رخ می دهد به نحوی آگاه اند. در دورِۀ پساتلمودی تعلق خاطر به زندگی غیر مادی (Spiritual) روح پس از مرگ، بر تصوری از روح که آن را مرده، و محتاج دوباره زنده شدن در رستاخیز می دانست غلبه یافت. اما به لحاظ اعتقادی همان تصور مغلوب مورد حمایت بود و این امر مشکلات الاهیاتی جدی ای به بار آورد. ابن میمون اگر چه اعتقاد به رستاخیز را از زمرۀ اصول اعتقادی اش می شمارد اما این کار را کوتاه و به ابهام برگزار کرده است. وی در آثار فلسفی تر خویش فقط به مسئله طبیعت ارواح جدا شده از بدن و ابدی بودن آنها می پردازد. برخی از همقطارانش که از ذهنیت فلسفی کمتری برخوردار بودند او را به نفی اعتقاد به رستاخیز و یا کم ارج شمردن آن متهم کردند، و او سرانجام ناچار شد مقاله ای در موضوع رستاخیز بنویسد و موضعش را توضیح دهد. دیدگاه ابن میمون برای دین داری عوام یهود که اعتقاد به رستاخیز و اعتقاد به زندگی روح پس از مرگ را یک جا پذیرا می شود همیشه پیچیده و معماگونه بوده است.
ظهور نظریه پردازی های عارفانۀ یهودی در قرون وسطا اوضاع را پیچیده تر کرد. در تعالیم قبالایی روح ساختار درونی خاص خود را دارد و ترکیبی از عناصر جداگانه است. به هنگام مرگ، این عناصر از هم جدا می گردند و با ترکیب با عناصری دیگر اصلاح می شوند تا در بدنی جدید تجسّدی دوباره پیدا کنند، و یا به عبارتی، در آن حلول یابند. این گونه اعتقاد به تناسح روح و یا تناسخ اجزا و مؤلفه های آن، از جانب مراجع دینی پیشین یهودیان پذیرفته نشده بود؛ آن چنان که گائون سعدیا در اثرش به نام کتاب عقاید و آرا (قرن نهم و دهم) این اندیشه را از یهودیت بیگانه شمرد. از آن جا که می توان تناسخ را دنباله و بسط اندیشۀ زنده شدن مردگان و در واقع اعتقاد به زنده شدن های چندگانه دانست باید گفت مضمون و محتوای این برداشت از روح چندان جدید نیست. اما اندیشۀ قبالا به همراه این برداشت، اعتقاد قومی و بنیادینی نیز نسبت به ارواحِ بی بدل، که وجود ذی شعوری برای خود دارند، پیدا کرد، اعتقادی که دست کم از قرن سوم به بعد، عقیدۀ محوری یهودیت عامه نیز بوده است.
از آن چه گذشت می توانیم نتیجه بگیریم که در یهودیت یک رشته از دیدگاه های مختلف، و تقریباً ناسازگار، دربارۀ روح در کنار هم وجود دارند و تلاش چندانی نیز برای حل تنش های مفهومی همزاد آنها صورت نمی گیرد. در روزگار جدید همۀ جریان های سنتی هر یک به گونه ای باقی مانده اند. یهودیت اصلاح گرا عموماً از اعتقاد به رستاخیز به سود ابدیت روح پس از مرگ دست شسته است. متفکران راست کیش کوشیده اند برای آن که اندیشه های مختلف را از جهت مفهومی متحد گردانند راهی پیدا کنند؛ اگر چه در خارج از دایرۀ تنگ عارفان و فرهنگ عامۀ یهودیان که بی تأثیر از عرفان نبوده است، تناسخ هرگز به اندازۀ دیگر اندیشه ها مورد حمایت قرار نگرفته است.



نخستین فردی باشید که دیدگاه خود را بیان میکند!

نام شما: (لازم)

ایمیل شما: (لازم)

آدرس سایت یا وبلاگ:

متن نظر: